خرید بک لینک

فراموشی ...

فراموشی ...


گم می شوم درکوچه ھای فھم و دانایی
سھم من از ھر درد تنھاییست تنھایی
گم می شوم وقتی که یوسف را نفھمیده
یعقوبھای چشم مان یک قرن خوابیده
حل می شوم در لابه لای حس مذمومی
پُر می شوم با واژه ھای زرد مسمومی
له می کند من را خیال تلخ کابوسی
ول می کند من را میان بغض منحوسی
قی می شوم در خاطرات پشت پا خورده
مردی درون سایه ھا از ترس جا خورده!
تب کرده ام در حسرت بیداری مطلق
دارد عفونی می شود پنداره ھای لق
دارم عفونی می شوم در باوری چرکین
دکتر ! سفالکسین سفالکسین سفالکسین ...
وا می روم با چشمھای شب نخوابیده
دردی درون لحظه ھایم وھم زائیده
ازدرد می گیرم تمام ریشه ھایم را
فھم و شعور و منطق و حتا خدایم را !
ھی درد می گیرد سرم ھی درد من را کشت
این درد ھای ممتد نامرد من را کشت !
باید فراموشش کنم... انگار اصلن نیست
این بغضھای خورده ی نمدار مثلن نیست
باید فراموشش کنم ، حتمن که می فھمی
« آن چیزھایی را که می فھمی ، نمی فھمی !» ...
ُسر می خورم در لحظه ھای شوم وتاریکی
شل می شوم با بوسه ھای طعم ماتیکی
ھل می دھم خود را میان خواب خرگوشی
باید فراموشش کنم با یک ھماغوشی
دارم تقلا می کنم در عمق خود سوزی
بالا و پایین می پری از شوق پیروزی !
...
وا می روم با خنده ھای نازنینش ھی
با آن کلید وحرفھای دلنشینش ھی
قر می دھم با نغمه ھای راک و ماھورش
ِسر می شوم با الکل ودکای جمھورش
گم می شود در من ھزاران درد بی ناموس
دیگر خلاصی از چنین بیماری منحوس !!
متشکرم دکتر! زدی آمپول بیھوشی
یعنی فراموشی فراموشی فراموشی ...


(کسری پیرو -زمستان 93)
پاینده باشید.

برچسب: نویسنده: پارسا جلالی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 18:28

صفحه بندی