نخ نما بود و نخ نماتر شد
اعتقادی که نقش باور شد
آدمی را که صرف تنهاییش
خالقی آفرید و منتر شد!
زندگی فرع بود و مردن اصل
خطبه واعظان منبر شد
مرگمان متن و زندگی اما
کمترین پی نویس دفتر شد
این جهان پوچ بود و پوشالی
آن دروغی که فهم از بر شد!
که جهانی به فهم مان خندید
و گمان، کفر زاد و ابتر شد
استخوان دین و زخم باور شد
و یقین لای درد پرپر شد
که کلاهی به وسعت تاریخ
بر سر روزگار کافرشد!...
زندگی جنگ بود و زنده ماندن
آخرین خاکریز سنگر شد
و خدایی که باز تنها ماند ...
چشمهایی که تا ابد، تر شد!
.
.
به مهندس امیرحسین قربانی نژاد عزیز و همراهی های برادرانه اشان .
پاینده باشید.
برچسب:
نویسنده: پارسا جلالی